ویار مرگ دارد
وقتی
غرق در اندوهی
-در زخم های تن-
برهنه می شود...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
نه مرده تب می کند
و نه من مرده ی تقلبم اصلا
دارد حوصله ام سر می رود از خودم
ملال آور است که مدام مواظب خودمان باشیم!
-مثل کارگران تمام وقت-
کلافه ام حالا
نمی دانم از سکوت تو بترسم یا
جد اندر جد دیوانه ام!
بهارنوشت: وقتی قرار است شعری نیاید خب نمی آید... کاش فقط دلیل این پرت نوشتن هایم را بدانم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
|
مانده ام...
تا آخر شاهنامه را بخوانم
که این قصه لیلی و مجنون
مرا مجنون خواهد کرد
و تو را
لیلی!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
خوابیدم که خوابت بیاید
نیامد...
خاطرت آمد و من فرو رفتم در خود
و چیزی مثل بهمن!
در من آوار شد
سخت است رو به دیوار باز شود پلکها، رو به شب
سخت است سخت...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
همه چيز
درست می شود
بزرگ می شویم...
و ديوار چين
بين دست هايمان
بالا می آيد!

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388
آنقدر می چرخد دور سرم
که ایبوبروفن
راه، گم می کند
-میان اینهمه درد-
عاقبت
خطی، در پیشانی نوشت
کار دستم می دهد!

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388